حكيم ابوالقاسم فردوسى
73
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پرستندگان بسيار ما راست ، نام و نشان ما به همه جا رسيده و آوازهء ما بر سر همهء زبانهاست اما گردون رها نمىكند كه به سزا از اين همه اسباب بزرگى به دل ِ خوش و خاطر آسوده بهره بگيريم . خاطر مهراب مشوش شد و گفت : اين سخنان دل آزار از چه مىگويى ، مگر چه روى داده است كه چنين مىنالى و شكوه مىكنى . سيندخت روى چون گلشن را به نرگس چشم آبيارى كرد و گفت : چنان دان كه رودابه را پور سام * نهانى نهاده است هر گونه دام ببرده است روشن دلش را ز راه * يكى چارهمان كرد بايد نگاه بسى دادمش پند و سودى نكرد * دلش خيره بينم همى روى زرد مهراب به شنيدن اين سخنان خشمگين شد . خون در تنش جوشيد . شمشير بر دست گرفت و گفت هم اكنون زمين را به خون اين دختر نابكار رنگين مىكنم . سيندخت با دو دستش كمرگاه مهراب را گرفت و گفت سخن مرا گوش دار ، اگر آن را بر آيين خِرَد نيافتى ، آن كن كه خواهى ، مهراب درنگ نكرد ، خويش را رها كرد ، چون پيل مست خروشيد و مرا گفت چون دختر آمد پديد * ببايستش اندر زمان سر بريد چون اين نكردم چنين ننگ بزرگ بر من رسيد . اگر سام و منوچهر بر اين راز آگاهى يابند دمار از من و كشورم بر مىآورند . سيندخت گفت : از اين جهت غم مدار كه سام نامدار بر اين راز آگاه شده است و رضا داده است . مهراب گفت : سخن ناراست با من مگوى ، اگر سام بر ما نپيچد ، از اين پيوند چه بهتر . سيندخت گفت : به ناراست سخن نمىگويم ، چه جاى اين بدگمانى است كه گزند تو گزند من است به سيندخت فرمود پس نامدار * كه رودابه را خيز پيش من آر سيندخت درنگ كرد ، از آن كه بيم داشت مهراب او را بكشد . گفت نخست بايد پيمان ببندى كه بر او خشم نگيرى و نيازارى و چون